السيد جعفر مرتضى العاملي ( مترجم : محمد سپهرى )
354
الصحيح من سيرة النبى الاعظم ( ص ) ( ترجمه وتلخيص ) ( سيرت جاودانه ) ( فارسي )
در روايت چهارم آمده ، وقتى عمر مسلمان شد ، مسلمانان تحت شكنجه و ضرب و شتم بودند ؛ نزد ابو جهل آمد كه به عقيدهء ابن هشام دايى او بود ، امّا از نظر ابن جوزى ، عاص بن هاشم دايى وى بود ؛ عمر دايىاش را از مسلمانى خود باخبر كرد . او در را به روى عمر بست . آنگاه نزد يكى ديگر از بزرگان قريش رفت . او هم مانند ابو جهل رفتار كرد . عمر با خود گفت : اين چيزى نيست . مردم كتك مىخورند ، امّا احدى مرا نمىزند . پس در پى جارچى گشت . وقتى وى را به نزد جارچى راهنمايى كردند ، اسلام خود را به او خبر داد . جارچى در ميان قريش جار زد كه عمر مسلمان شده است . مردم هجوم بردند و او را به كتك بستند . دايىاش او را پناه داد . پس مردم از اطرافش پراكنده شدند . امّا عمر پناهندگى دايىاش را رد كرد ، زيرا مردم كتك مىخوردند ، امّا او كتك نمىخورد . گويد : عمر همواره كتك مىخورد تا اين كه خداوند اسلام را آشكار ساخت . در روايت پنجم آمده ، عمر مىرفت كه طواف خانه كند . ابو جهل به او گفت : فلانى مىپندارد كه تو از دين به در شدهاى ؟ عمر شهادتين بر زبان آورد . مشركان بر او يورش بردند . عمر به عتبة بن ربيعه يورش برد و روى سينهاش نشست و او را به كتك گرفت و انگشتانش را در چشمان عتبه فرو برد و او همچنان فرياد مىكشيد . مردم از اطرافش پراكنده شدند . از آن پس احدى جز بزرگان و اشراف قريش به او نزديك نمىشد . حمزه مردم را از اطراف عمر متفرق مىكرد . در روايت ششم آمده : عمر در جاهليت شراب مىخورد . شبى عازم مجلس هميشگى خويش شد ، امّا احدى را در آنجا نديد ، ميگسار را خواست . او را هم نيافت . قصد خانهء خدا كرد تا به دور آن طواف كند . محمّد را در نماز ديد . علاقهمند بود كه به او گوش فرا دهد . پس زير پردهء كعبه رفت و نماز او را شنيد . بدين ترتيب اسلام در دل او وارد شد . هنگامى كه رسول خدا ( ص ) به خانهء مسكونى خود ، معروف به رقطاء مىرفت ، در راه به او پيوست و مسلمان